برای مشاهده بهتر از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید.

Friday، January 28، 2011

مدیریت بوفالویی یا غازی؟

« جينن بلاسكو » یکی از مشاورين برتر مديريت، در تحقیقاتی که بین سازمانهای موفق جهان انجام داد رمز موفقیت و بقا آنها را در چند اصل مهم مشاهده کرد از جمله این که:

 1- سازمان‌ها و مدیران موفق براي كار زندگي نمي‌كنند، بلكه آنها براي زندگي كار مي‌كنند. آن‌ها به همه امور زندگي اهميت داده و همه چيز را با هم و با تعادل به پيش مي‌برند. امور خانواده، امور شخصي، امور سلامت، امور تفريحي، امور معاشرتي، ورزش و سرانجام كسب و كار.

2- موفقيت و كاميابي امروز، دشمن و گمراه كننده مديران و سازمان‌ها است. چیزی که امروز باعث موفقیت سازمان شده، الزاما تضمین کننده موفقیت فردا نخواهد بود. چرا که موفقیت فردا در گرو همگامی با تغییرات و تحولات جهانی می باشد.

3- سازمانها و رهبران موفق، هیچگاه مشکلات و تقصیرها را به گردن دیگران نمی اندازند. بلکه علت مشکلات را در خودشان جستجو نموده و به رفع آنها می پردازند.

4- رهبران سازمان به جای تغییر دادن دیگران، ابتدا به دنبال تغییر خود بوده و تغییر را از خود شروع می کنند. چرا که تغییر با من ( تک تک افراد ) شروع می شود و به دیگران نیز انتقال می یابد.

بر این اساس وی در کتاب خود تحت عنوان « پرواز بوفالوها » 2 شیوه مدیریتی به نام « مدیریت بوفالویی و مدیریت غازی » را در سازمانها معرفی می کند.

مدیریت بوفالویی:

در شیوه مدیریت بوفالویی، افراد سازمان، همچون بوفالوها که اصولا حیواناتی بی مسئولیت، وفادار، مطیع و تابع دستورات رهبر خود هستند، رفتار می کنند. آنها بدون هیچ چون و چرایی، دقیقا همان کاری را انجام می دهند که رهبر به آنها دستور داده و بدون داشتن هیچگونه خلاقیت و حس مشارکتی، تا زمانی که دستوری از مافوق خود دریافت نکرده باشند، کاری انجام نمی دهند.

مدیریت غازی:

در مقابل در شیوه مدیریت غازی، افراد سازمان همچون غازها، دارای روحیه تعاون و همکاری با یکدیگر بوده و تمایل زیادی به پذیرش مسئولیت و رهبری دارند. آنها از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند و برای گرفتن تصمیمات درست، ابتدا فکر و بعد عمل می کنند و برای رسیدن به هدف، دست به هر کاری می زنند. این افراد به انجام کارهای گروهی و مشارکتی بسیار علاقمندند به طوری که در کارهای گروهی، بسیار خوب عمل می نمایند.

امروزه با توجه به محیط رقابتی و پر از تغییر، دیگر شیوه مدیریت بوفالویی که مختص سازمانهای سنتی و رو به زوال است، کارساز نمی باشد. بنابراین، هدف اصلی و نهایی یک سازمان نوین و موفق در این محیط رقابتی، باید فاصله گیری از مدیریت بوفالویی و حرکت به سمت مدیریت غازی باشد. بر این اساس سازمانها نیز باید به جای قیچی کردن بالهای کارکنان، اجازه پرواز کردن را به آنها بدهند. چرا که رمز موفقیت سازمانهای امروزی ایجاد و پذیرش نوآوری و خلاقیت در سایه همفکری و مشارکت همه جانبه کارکنان با یکدیگر است نه اطاعت محض و بدون چون و چرای کارکنان از مافوقشان.


از وبلاگ مديريت آموزشی

Tuesday، January 25، 2011

تئوری ظرف خیارشور

یک ظرف شیشه ای خیارشور رو بردارید و همه محتوایاتش رو خالی کنید. حالا برید توی باغچه خانه و توی این ظرف سنگ های درشت بندازید. خب مثل اینکه دیگه جا نداره. بگردید و قلوه سنگ پیدا کنید و اونا رو هم بندازید توی ظرف. تا اونجا که می تونید توی ظرف قلوه سنگ بچپونید. حالا یه نگاهی به ظرف بندازید. نه مثل اینکه جدی جدی دیگه جا نداره و بیشتر نمیشه فشار آورد. باشه حالا توی ظرف خاک بریزید. تا اونجا که میشه توش رو پر از خاک کنید. از هر ترفندی استفاده کنید تا فضای خالی بین سنگهای بزرگ و قلوه سنگها پر بشه. آهان حالا حتما حسابی یه تکون هم به شیشه دادید و دیگه پرپر شده. عمرا دیگه بشه چیزی توش چپوند!هووم. خب حالا شیر آب رو باز کنید و توی همین شیشه ای که پر از سنگ و خاک شده آب بریزید. می بینید که آب به آرامی وارد شیشه خواهد شد و حجمی از آن را خواهد گرفت.

حالا تصور کن که کل شیشه رو خالی کنی و این بار اول توش آب بریزی تا شیشه کامل پر پر بشه. حالا توش قلوه سنگ بنداز. چی میشه؟ آب از شیشه سر ریز میشه! تئوری ظرف خیارشور یکی از کلیدهای اصلی و مضامین مهم مدیریت زمانه. چی؟ حتما شوخی می کنی؟ خب اگر کمی صبر کنی قضیه رو می فهمی. در این تئوری سنگهای درشت و قلوه سنگ سمبل کارهای مهم و اساسی روزمره و خاک و آب حاکی از کارهای کوچکتر و کم اهمیت تر هستند. چنانچه شما وقتی از صبح که برمی خیزید بدونید که چند کار اصلی رو باید امروز انجام بدید و فقط و فقط در ابتدا روی اون کارها وقت بگذارید(سنگهای درشت رو اول توی شیشه بندازید) وقتی که کارهای اصلی تموم بشه اون وقت می تونید در فضای بین سنگهای درشت، کارهای کوچکتر و کم اهمیت تر رو قرار بدید تا برسید به آب که می تونه اوقات فراغت شما باشه و یا کاری که بسیار وقت کمی از شما می گیره و مهم هم نیست انجام دادنش.

حالا اگر قرار باشه از اول صبح، شیشه رو با آب پر کنید یعنی اول به کارهای کوچک غیر لازم برسید چون تمرکزتون از بین میره طبیعتا نمی تونید روی کار اصلی دقت لازم رو بگذارید و نهایتا انتهای شب به خودتون فحش می دید که امروز هم به بطالت گذشت. دوستانی که اعتیاد اینترنت دارند به این قضیه توجه کنند. چنانچه روز رو با کارهای مهم شروع کنید همیشه وقت اضافه برای کارهای ریز خواهید داشت اما بر عکس آن اتفاق نخواهد افتاد. ظرف خیارشورتو رو هم مراقب باشید نشکنه!

از وبلاگ یه وجب خاک اینترنت

Friday، January 21، 2011

مفاهیم بازاریابی

یک استاد دانشگاه مفاهیم بازاریابی را با مثال هایی جالب برای دانشجویانش  بازگو می کند:

۱- دختری دلربا را در جشنی می بینید، به سراغش می روید و می گویید: “من بسیار ثروتمند هستم، با من ازدواج کن!”

این بازاریابی مستقیم (بی واسطه) است.

۲- با گروهی از دوستان به جشنی می روید و دختری دلربا را می بینید. یکی از دوستانتان سراغ دختر می رود، شما را نشان می دهد و به او می گوید: ” او بسیار ثروتمند است، با او ازدواج کنید!”

این تبلیغات است.

۳- دختری دلربا را در جشنی می بینید، به سراغش می روید و شماره اش را می گیرید. روز بعد به او زنگ می زنید و می گویید: “سلام، من بسیار ثروتمند هستم، با من ازدواج کن!”

این بازاریابی از راه دور است.

۴- شما در جشنی هستید و دختری دلربا را می بینید. بلند می شوید، گره کرواتتان را محکم می کنید، نزد وی میروید و برایش نوشیدنی می ریزید، در ماشین را برایش باز می کنید، پس از آنکه کیفش را انداخت برایش بر می دارید، به وی پیشنهاد می کنید که برسانیدش و آنگاه می گویید: ” راستی، من ثروتمند هستم، ممکن است که با من ازدواج کنید”

این روابط عمومی است.

۵- شما در جشنی هستید و دختری دلربا را می بینید. او سراغ شما آمده، می گوید:” شما بسیار ثروتمند هستید! با من ازدواج می کنید؟”

این شناخت نام تجاری (برند) است.

۶- دختری دلربا را در جشنی می بینید، به سراغش می روید و می گویید: “من بسیار ثروتمند هستم، با من ازدواج کن!” او سیلی جانانه ای به صورت شما می زند.

این بازخورد (عکس العمل)مشتری است.

۷- دختری دلربا را در جشنی می بینید، به سراغش می روید و می گویید: “من بسیار ثروتمند هستم، با من ازدواج کن!” و او شما را با همسرش آشنا می کند.

این فاصله (شکاف) میان عرضه و تقاضا است.

۸- دختری دلربا را در جشنی می بینید، به سراغش می روید، پیش از آنکه چیزی بگویید، کس دیگری می آید و به او می گوید: “من ثروتمند هستم، با من ازدواج کن!” و دختر با او می رود.

این رقابت برای بدست آوردن سهم از بازار است.

۹- دختری دلربا را در جشنی می بینید، به سراغش می روید، پیش از آنکه به او بگویید: “من ثروتمند هستم، با من ازدواج کن!” همسرتان می رسد.

این محدودیت برای ورود به بازارهای جدید است.

از وبلاگ کسب‌ و کار نرم افزار